حرفی با آرشام جان من
سلام فرشته کوچولوی من اکنون که اين نامه را برايت مي نويسم آغاز سال 2014 ميلادي است و من نميدانم که چند سال پس از اين ميتوانم اين نامه را برايت بخوانم و چند سال بعدتر آن... تو ميتواني آنرا بفهمي...با اين حال برايت مينويسم.
عزيزم هيچگاه نپرس که "علم بهتر است يا ثروت"...با اين حال همواره در پي " آگاهي" باش.
نازنينم...همواره خود را از گزند تعصب به دين، مليت و نژاد در امان بدار...اما تا ميتواني در دانستن بکوش که بي شک تو را متوجه حضور "او" ميکند.
مهربانم...آن هنگام که تعهد کردي مهرباني را براي هميشه در مسير زندگيت همراه کني...هميشه با او "باش"...بگذار حضور تو را حس کند...بگذار آغوش تو گرمش کند و نگاه پر اميدت را هميشه در ازدحام جستجو کند.
نفسم...نه من و نه پدرت قرار نيست هميشه تو را درک کنيم...از ما بيش از يک پدر و مادر نخواه...که آن هم البته کم نيست...بگذار به اندازه يک نسل متفاوت فکر کنيم...آرام باش گفتگو تفاوتها را دلنشين ميکند.
مرد کوچکم...هميشه در زندگيت پر از خواسته باش و مردانه پاي يک يکشان بايست...مغرورانه مرد باش اما از "مرد" بودنت استفاده نکن...ذليل ميشوي...سعي کن مردانگي را پيشه خود کني...سخت است ميدانم.
زندگيم...ورزش کن بگذار هر سلولت لذت بودن را حس کند...قدري هم از هنر بدان تا آنچه را نتوان گفت تو ترسيم کني...بنوازي آهنگ دل مردم را...شور دهي به اين شعور...تاريخ زياد بخوان که پر از تکرار است و سفر...بسيار هم سفر کن تا دل کندن را بياموزي.
ثمره ام...مردمان را هر يک چون ستاره اي ببين که قدري از راهت را روشن ميکنند...هر کدام را در مداري قرار بده...دور و نزديک...از نورشان در رفتن بهره بجو...تو نيز هيچگاه نورت را از آنان دريغ مکن.
ميگي...ميگي...به انتظارت آنقدر ميمانم تا برسد آنروزي که برايم بنويسي...


حرفی با آرشام جان من
